کلید را توی هوا بُل میگیرم. از کنار مادرم رد میشوم. نشسته جلو پای خانم عنق و فنجان را میچرخاند و لبهایش میجنبد. آدمی با سه چهارتا عروس و داماد و ده دوازدهتا نوه و زندگی بهسامان، منتظر چه اتفاق تازه و هیجانانگیز دیگری است که مادام پیشپیش توی فنجانش ببیند و برایش بگوید؟حولهها را میچینم توی قفسه و راهم را میکشم سمت گلی. سرشانهها را جلو داده و کلهاش میان انحنای شانهها و خمیدگی پشتش لق میزند. دوباره شده همان لاکپشتی که شوشا میگوید، سرش را از بالای لاک درآورده. گاهی شوشا با کف دست میخواباند پشتش. میگوید قوز نکن دختر. صاف میشود اما دو ثانیه بعد یادش میرود. شوشا میخواباند پشتش و میگوید تاب برداشتهای؛ عین گوژپشت نتردام شدهای. صاف میشود و باز دو ثانیه بعد یادش میرود. شاید هم یادش نمیرود و به قول خودش فیزیک تنش جوری است که ناخودآگاه خم میشود.
گلی سر بلند میکند و میبیندم. خندهاش شبیه لبخندی است که بچههای تازه به دنیاآمده توی خواب میزنند. همانقدر بیعمق. همانقدر بیمعنا. صندلیهای کناری گلی پر است. میایستم بالای سرش و دستم را میگذارم لبه صندلی. خمیدگی پشتش صاف میشود. خانم رضوی از بالای عینک نگاهم میکند. نگاهی خشک و عبوس. لبهام که به خنده باز بود، جمع میشود. میگوید: «داشتم به گلیجان میگفتم حیف نیست پی دانشگاه رو نگرفتی و زندگیت رو وقف این کارهای عبث و بیعاقبت کردی؟»
نمیدانم را با تکان شانهها نشانش میدهم. همین یکی را امروز کم داشتیم. یک موعظهگر. یک دلسوز. چینهای افقی پیشانیاش و چروکهای ریز ریز گوشه چشمهاش، بدمجوزی شدهاند برای نصیحت و بازخواست دیگران....
«پنجشنبههای سالن» با 226 صفحه، شمارگان هزار و 200 نسخه و قیمت 9 هزار و 800 تومان منتشر شده است.
این کتاب به صورت ناشر مولف چاپ شده و توزیع آن توسط مرکز پخش نشر چشمه آغاز شده است.