نقد «سنگ سیاه روی سنگ سفید» در سرای اهل قلم نوشته شهروز بید آبادی مقدم
رمان «سنگ سياه روي سنگ سفيد»، نوشته نگار تقيزاده، روز دوشنبه 15 اسفند، در سراي اهل قلم از ساعت 16 تا 18 مورد نقد و بررسی قرار گرفت. این جلسه با حضور «زهره عارفی»، «احسان عباسلو» و نیز نویسنده کتاب برگزار شد.
«نگار تقيزاده» متولد سال 1363 در تبريز است و دانشآموخته رشته «فيلمنامهنويسي» از «مرکز آموزش فيلمنامهنويسي و کارگرداني تبريز» میباشد. داستان كوتاه «اینحا سیسیل نیست» این نویسنده در مجموعه داستاني «براي روزهاي مبادا» منتشر شده است. همچنین داستان «تکههاي پيانو» وی در سال 1386 توانسته جايزه داستان راديو تهران را به خود اختصاص بدهد.
زهره عارفی، دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی و عضو هیئت مدیره انجمن قلم قم، صحبتهای خود را اینگونه آغاز کرد: «همانگونه که میدانید واژه سنگ، به معنای ارزش، از دوران «زبان پهلوی» وجود داشته است. در متون کهن نیز واژگانی مانند درم سنگ، جوسنگ و گرانسنگ را داریم. این واژه حتی در فرهنگ اصطلاحات و ضربالمثلهای ما نیز وارد شده است: هنگامی که بخواهند عیار طلا را بسنجند با سنگ محک این کار را انجام میدهند. در میان ضربالمثلهایمان نیز میتوان به ضربالمثل آرد الک کردن از میان دو سنگ اشاره کرد. یا هنگامی که قصد داریم تا فردی را صبور معرفی کنیم از اصطلاح «سنگ صبور» استفاده میکنیم. این موارد، نشان از آن دارند که در فرهنگ ما واژه «سنگ» جایگاه خاصی دارد. حال تفاوتی که در نام کتاب مشاهده میکنیم در صفات دو سنگ است: یک سنگ، سفید است و دیگری سیاه. در تضاد بودن رنگ سنگها، تناقضی ایجاد کرده و مخاطب را کنجکاو میکند.
وی در مورد
طرح روی جلد کتاب گفت: «طرح روی جلد کتاب با عنوان آن همخوانی دارد. این
طرح یک انسان را نشان میدهد که صورتش با باند یا کفن و یا هر عنصر دیگری
که در نظر داشته باشید پوشیده شده است و لباسی مشکی بر تن دارد. این طرح
ذهن مخاطب را درگیر میکند که او کیست؟ از آنجایی که لبهای این انسان قرمز
شده است، به نظر بنده رسید که این انسان حتماً یک زن است.»
وی توضیح داد: «کتاب از سه بخش تشکیل شده است: بخش اول «دانههای بیهوده برف نام» دارد. این بخش، نیمی از کتاب را تشکیل میدهد و در این بخش بیشتر با زندگی یک زن و شوهر به نام «خورشید» و «سهراب» آشنا میشویم. بیشترین بسامد واژگانی در این بخش مربوط به واژگان «برف»، «زمستان»، «سردی»، «تاریکی»، «ایستایی» و «زمان» است. در بخش دوم که «لکههای سیاه» نام دارد با زندگی فردی به نام «بلور» آشنا میگردیم. او زنی کارگر است که همزمان در چند جا کار میکند و پسربچهای همیشه همراه اوست. دو دختر دانشجو و شوهری کارگر و بیمار دارد. بخش سوم، «سمفونی بمب و فلسفه» نام دارد و در آن با زنی روبرو هستیم که نامش «رها» است و احتمال میدهیم که شاید یکی از دخترهای «بلور» باشد. «رها» عکاس است و به جهانی شدن میاندیشد. اما در پایان داستان هنگامی که میخواهد از یک صحنه بی نظیر عکس بیاندازد، دوربینش شارژ تمام میکند و خاموش میشود.»
وی ادامه داد: «در بخش اول با «خورشید» روبرو هستیم. «سهراب»، همسر او مردی شرابخوار است. «خورشید» زنی است که نه توانایی دست کشیدن از زندگیاش را دارد و نه میتواند با آن کنار بیاید. وی میان رفتن و آمدن، میان بودن و نبودن مردد است. چرا برای این زن چنین اتفاقی افتاده است؟ در کتاب هیچگاه متوجه نمیشویم که چرا سهراب شرابخوار است. فقط میدانیم که زندگی آنها همان اندازه بیهوده است که این برفها هستند؛ چرا که در زندگی آنها هیچ بچهای وجود ندارد. هر زمان که خورشید قصد تعریف کردن دنیای بیرون را دارد، همه چیز را از پشت پنجره میبیند و صداها را نیز از همانجا گوش میدهد. اما هنگام تعریف کردن زندگی خودش اینگونه نیست. این دو نفر با هم شام نمیخورند و زندگیشان به نوعی از هم پاشیده است. در این بخش مشاهده میکنیم هنگامی که «خورشید» به خانه مادرش میرود، باز هم دلش تاب نمیآورد و خوابهایی که میبیند او را دوباره به خانه میکشاند.»
وی همچنین گفت: «بخش سوم کتاب، کمترین صفحات و در عین حال بیشترین تعلیقها را دارد. بخش اول کتاب، نویسنده آرام حرکت میکند؛ سعی بر حرف زدن دارد و گاهی هم به شعار گفتن میافتد اما هنگامی که درد زن را مطرح میکند، شروع به تصویرسازی میکند و از همین جا است که تعلیق سبب هر چه جذابتر شدن کتاب میگردد و موجب میشود که خواننده کتاب را زمین نگذارد.»
وی ادامه داد: «عنوان هر بخش با مطلبی که در آن بخش مطرح میشود هماهنگی و همخوانی کامل دارد. به بیان دیگر این عناوین نمایندهای هستند از آنچه که در طی فصل گفته میشود. لکههای سیاه، همان لکههایی هستند که بلور مجبور است در آسایشگاه طی بکشد تا آنها را پاک کند. نام بخش سوم اما کمی کلیشه زده است و موجب عدم برقراری ارتباط میشود. در این بخش فلسفهای در افکار و رفتار «رها» نشان داده نمیشود.»
«زهره عارفی» این کتاب را «زن محور» خواند و افزود: «در اینجا چند سؤال مطرح میشود. آیا صدای راوی اثر، زن است؟ نگرش خود نویسنده تا چه حد بر نگارش این اثر تأثیرگذار بوده است؟ فرهنگ نویسنده تا چه میزان در خلق شخصیتها تأثیر داشته است؟ زن بودن شخصیتها تا چه حد باورپذیر درآمده است؟ جدا از این سؤالات باید دید که آیا نویسنده زبان زن بودن را برای مخاطب احیا کرده است؟ آیا صدای مردانه نیز شنیده میشود؟ آیا نویسنده میان صدای مردان و زنان اثر تفاوت قائل شده است؟ سهراب در تمام طول روایت اثر تنها چند جمله بیان میکند؛ این امر شاید به این معنا باشد که سهراب در جامعه ما جایگاهی ندارد.»
وی در مورد راوی رمان «سنگ سياه روي سنگ سفيد» گفت: «راوی این اثر، در درجه اول یک راوی گزارشگر است. این راوی اصلاً در مورد خوب یا بد بودن اعمال شخصیتهای زن قضاوت نمیکند و این امر از نقاط قوت اثر به حساب میآید. البته این امر گاهی به دلیل کوتاهی نویسنده است. در بعضی از این موارد، نویسنده میتوانست با واکاوی اندیشهها و روان شخصیتها، انگیزه رفتارهای آنان را بیان کند.»
وی در ادامه در مورد شخصیتهای این رمان گفت: «حال قصد آن دارم تا به مقایسهای میان شخصیتهای زن این اثر با شخصیتهای زن «بوف کور» یا «سووشون»، بپردازم. در «سووشون» با یک قهرمان زن به نام «زری» روبرو هستیم. به عبارت دیگر در کتاب «سووشون» قهرمانپروری صورت گرفته اما زنان کتاب «سنگ سياه، روي سنگ سفيد» هیچ کدام قهرمان نیستند. قهرمانپروری حتی در مورد بهترین شخصیت زن این کتاب – بلور – نیز رخ نداده است. بلور یک کارگر ساده است. شخصیت اصلی زن «بوف کور» یک زن چند وجهی است. زنی از خودگذشته. بلور «سنگ سياه، روي سنگ سفيد» نیز همینگونه است. بلور زخمخوره زندگی است و گمان میبرد با بزرگ کردن فرزند بنفشه، میتواند عمل قبیح او را جبران کند. در «بوف کور»، یک زن لکاته داریم که میتواند همان زن اصلی باشد. اما زنان کتاب «سنگ سياه، روي سنگ سفيد» از هم جدا شدهاند. در این اثر، نویسنده شخصیتها را به صورت جداگانه در جامعه به مخاطب نشان میدهد. تفاوت این دو اثر در این است که در «بوف کور»، نویسنده به درون وجود و روان یک زن میرود و میگوید که او میتواند یک زن، معشوق، مادر، اثیری، و حتی لکاته باشد اما در کتاب «سنگ سياه، روي سنگ سفيد» زنان از هم جدا شدهاند و با چند شخصیت زن مواجه هستیم. دراین اثر ما فقط شکل بیرونی زنان را میبینیم و خیلی کم به آنان پرداخته میشود. ما با دیدن رفتارهای «خورشید» میتوانیم بگوییم که شاید این فقط اوست که عاشق «سهراب» است. «بلور» عشقش را حتی شده با شکستن خودش به خانوادهاش تحمیل میکند. در مورد «رها» هم همینگونه است. او بعد از رهایی از «احسان» دوباره به قرص پناه میبرد. بنابراین او فقط نامش «رها» است و اصلاً رها نشده است. و یا «آذرنوش» که در تنهایی خودش به سیگار پناه میبرد. آیا او برای خودش کاری انجام داده است؟ هنگامی که در این رمان پیش میرویم؛ متوجه میشویم که نویسنده زنان جامعه را از بالا نگاه میکند و هیچ گونه قضاوتی در مورد آنان نمیکند و شاید خوستار این است که مخاطب قضاوت کند. اما مسئله این جاست که مخاطب هنگامی میتواند قضاوت کند که نوشتهها را در دست داشته باشد. اگرچه میتوان در مورد «خورشید» این موارد را ذکر کرد: «هر زمان که سهراب به سویش میآید ناگهان تغییر میکند. به بیرون میرود و خرید میکند. بر خلاف فرهنگ ما - که معمولاً آقایان گل میخرند – خورشید گلهای صورتی میخرد و در خانه میگذارد تا بوی آن در خانه پخش شود. همچنین به جای کنسروهایی که سهراب هر شب میخورده است، غذا درست میکند و بوی آن نیز در خانه میپیچد. دیگر پشت پنجره نمینشیند و به صدای زندگی بیرون گوش نمیدهد. زمان برای او به حرکت در میآید. در خوابهایش نیز ماهیهای طلایی میبیند. خواب مردی را میبیند که روشن و شفاف است و به دنبال او میرود.» به بیان دیگر آروزهایش را در خواب میبیند. چرا که همانگونه که میدانید در روانشناسی «فروید» آن چیزی را که خواستارش هستیم و برایمان رخ نمیدهد؛ در خوابهایمان میبینیم.»
وی ادامه داد: «حال برگردیم به دیدی که از نقطه نظر نقد زن محور به داستان داریم. استاد «براون» میگوید: «آنچه مرا به خشم میآورد نحوه سوءاستفاده از زنان است. به عنوان جزء اضافی مردان، آینه مردان، ابزاری برای بهتر جلوه دادن مردان و وسیلهای برای کمک به مردان در نیل به خواستههایشان. زنان یا هیچگاه وجود قائم به ذات ندارند و یا به ندرت واحد چنین وجودی محسوب میشود. در دنیای غرب، زن وجود ندارد و گاهی به خودم میگویم که در تمام دنیا زن وجود ندارد. یکی از شاگردانش میگوید: «این امر از پایه اشتباه است. دنیا را زن برداشته است. همیشه آنها را میبینیم. چه کسی گفته است که زنان جزء اضافی مردان هستند؟ خواهر بزرگ من بر روی تز دکترایش کار میکند. دو خواهر دیگرم معلم ابتدای هستند. همچنین دو خواهر دیگر دارم که معاون اجرایی شرکتهای بزرگ حسابداری هستند. اولین بار «کولریج» گفت: «اگر ادیبان و منتقدان ما زن بودند؛ ما در قرن بیستم با شکسپیری مؤنث مواجه میشدیم.» اما این به دلیل نظام مردسالارانه غرب، رخ نداد. بعد از او «ویرجیانا وولف» در مورد حقوق زن و ظلمی که به او در جامعه غرب شده است؛ صحبت میکند. از طرف دیگر «سیمون دوبوار» در کتاب «جنس دوم» میگوید: «از آنجایی که تمام تعاریف زن از زبان مرد مطرح میشود، زن را به عنوان آن دیگری میشناسیم.» هنگام بحث بر روی موضوع «زن محوری»، هر جامعهای بنا بر جامعه خودش زن را تعریف میکند که از دیگر جوامع متفاوت است. زنانی که در کتاب «سنگ سياه، روي سنگ سفيد» مشاهده میکنیم با تعاریف زن شرقی – ایرانی و زن ایرانی – اسلامی همخوانی دارند. به این معنا که «خورشید» به دلایلی که شاید برای خودش از همه بیشتر موجه باشد، بین رفتن و نرفتن مردد است. دلایل این امر را باید با نگاه به جامعه پیدا کرد. در جامعه و فرهنگ ما، زن یادگرفته است که برای پایدار ماندن کانون خانوادهاش باید مانند خورشید، گرم باشد اما از طرفی یک دست صدا ندارد. به عنوان مثال اینکه بلور خودش را برای خانوادهاش فدا میکند، کافی نیست. در این اثر، بعضی از نشانههای داستانی کم است. به بیان دیگر نویسنده بعضی از نشانهها را میآورد اما در ادامه آنها را رها میکند؛ مانند «رها»ی داستان!! در مورد شخصیت رها فقط میتوان حدس زد. از آنجایی که مادر او در یک آسایشگاه سالمندان است و فراموشی دارد و قبل از آن نیز در بخش دوم با «بلور» مواجه بودهایم که هنگام رفتن به خانه، در خیابان، یک مرتبه دچار فراموشی لحظهای و کوتاه مدت میگردد؛ میتوان حدس زد که رها یکی از دختران بلور باشد. «بلور» به چه دلیلی تا این حد خودش را به خانوادهاش مقید کرده است؟ این امر ناشی از همان فرهنگ ایرانی – اسلامی که میگوید زن خانه و خانوادهاش، همسرش و فرزندانش را رها نمیکند. زن اگر هم فرزندی مانند «بنفشه» را از دست بدهد باز هم به دنبالش میگردد. همانگونه که «بلور» بارها به دنبال بنفشه میگردد و برای همیشه خودش را مقصر میداند. این فرهنگ در مورد زنی مانند «رها» نیز صدق میکند. «رها» خودش را از قید «احسان» رها کرده و تمام فکرش این است که به نوعی از طریق عکسهایش، فرهنگ خودش را به جهان منتقل کند و به جهان بگوید که زنان جامعه من اینگونه فکر میکنند و حاضر نیستند به هر نحوی از زندگیشان بگذرند.»
وی با گفتن این مورد که بعد از انقلاب اسلامی، بسیاری از زنان ما رو به نویسندگی آوردهاند، خاطر نشان ساخت: «این موضوع دو دلیل اصلی دارد. اول آنکه زنان قصد دارند تا فرهنگ خودشان را بازگو کنند و دوم آنکه میخواهند خودشان را در این جامعه، جا بیاندازند. همانگونه که در این اثر نیز، «رها» قصد دارد با عکسهایش خود را به جامعه خودش و نیز جهانیان بشناساند.»
وی همچنین گفت: «اگرچه راوی قضاوت نمیکند اما صدای زنانه راوی شنیده میشود. چرا که این راوی اهمیت بسیاری به جزئیات میدهد. هنگام نشان دادن «خورشید» در خانه «آذرنوش» به این موضوع اشاره میکند که «خورشید» کنار پرده ایستاده، آن را در دستانش گرفته و فشار میدهد. این نکتهسنجی از ویژگیهای خانمها است. آقایان کلی نگاه میکنند و خانمها جزئی. هنگامی که میخواهد از احساسات «سهراب» بگوید، مستقیمگویی نمیکند بلکه به خوابهای وی رجوع میکند. به مشوش بودن خوابهایش و نیز به حرف زدنهای سهراب در خوابهایش. این نکتهسنجیهای نویسنده خوب با هم هماهنگ شدهاند و نویسنده توانسته که صدای این زنان را در داستانش بیان کند.»
وی ادامه داد: «در زندگی سهراب و خورشید، بچهای وجود ندارد؛ اگرچه این امر دقیق مشخص نشده است اما گویی این ضعف به خورشید باز میگردد. شاید بهتر میبود نویسنده این موارد را میکاوید و به روان خورشید ورود پیدا میکرد تا مخاطب بهتر بتواند به شخصیت خورشید پی ببرد. این امر رخ نمیدهد و شخصیت در سطح باقی میماند.»
وی گفت: «راوی بعضی از شخصیتها مانند «بلور» را برای مخاطب باورپذیر کرده است اما بعضی از شخصیتها مانند «خورشید»، از آنجایی که روانکاوی نشدهاند آنچنان باورپذیر درنیامدهاند. این امر در مورد «آذرنوش» نیز صدق میکند اما از آنجاییکه «آذرنوش» یک تیپ است نیاز به این روانکاوی نبوده است. «بلور» نیز فقط کار میکند. راوی اثر، راوی دانای کل است. چرا نباید وارد ذهن شخصیتها شود؟»
وی در ادامه گفت: «برخورد زنان در این کتاب با مردان نیز قابل توجه است. سهراب در معدود دفعاتی که صحبت میکند بسیار سرد است. این امر در مورد مرد همسایه نیز صادق است و بدون شور و حال نشان داده میشود. اگر چه از صدای سهراب و مرد همسایه کم استفاده شده است اما با این حال، این موارد با فضای اثر همخوانی دارد.»
وی افزود: «در بسیاری از موارد نویسنده به جای نشان دادن، حرف میزند. هنگامی که نویسنده از یک احساس صحبت میکند، چیزی به خواننده منتقل نمیشود. بهتر است چنین مواردی در قالب رفتارهای شخصیتها نشان داده شود. به عنوان مثال هنگامی که در کتاب صحبت از این موضوع میشود که بوی بد عرق مرد شخصیت ما را اذیت میکند؛ چه بهتر که این احساس با عملی مانند گرفتن بینی یا جمع کردن عضلات صورت نشان داده شود. البته از اواسط داستان به بعد، تصاویر بسیاری نشان داده میشود. تصاویری که نشان از توانایی نویسنده دارد و این امر را محتمل میسازد که شاید وی در ابتدای اثر بیدقتی کرده باشد.»
وی در ادامه در مورد نثر گفت: «در بعضی موارد زبان راوی با موقعیت شخصیتها همخوانی ندارد. به عنوان مثال راوی هنگامی که میخواهد زندگی زناشویی «خورشید» و «سهراب» را نشان بدهد، بسیار رسمی صحبت میکند. از سویی دیگر در بعضی موارد راوی هنگامی که در حال استفاده از فعل مضارع است، بی جهت و به اشتباه از فعل ماضی ساده نیز استفاده میکند. این موضوع به نثر اثر ضربه میزند.»
در ادامه «احسان عباسلو» گفت: «راوی در بسیاری از موارد قضاوت میکند. صفات به کار برده شده در اثر، سؤالات مطرح شده و بسیاری از موارد دیگر نشان از قضاوت راوی دارد.»
وی با تأیید این موضوع که قهرمان در اثر وجود ندارد، گفت: «این امر از منظر تعاریف سنتی، کاملاً درست است اما به اعتقاد بنده تعریف امروز قهرمان تفاوت کرده است. امروزه قهرمان کسی است که مخاطب با آن ارتباط برقرار میکند. اصطلاح قهرمان در زبان فارسی تداعیگر فردی است که کنشی بزرگ انجام میدهد. اما از یک منظر، شخصیت «بلور» میتواند قهرمان داستان زندگی خودش باشد. هنگامی که مخاطب با این شخصیتها ارتباط برقرار میکند، اینها تبدیل به قهرمان میشوند. منتهی همانگونه که عرض کردم باید تعبیر ما از واژه قهرمان در داستان عوض گردد.»
وی ادامه داد: «قالب کلی اثر بسیار خوب انتخاب شده است. سه پلات اصلی نیز خوب انتخاب شدهاند اما پلاتهای فرعی آنقدر ریز شدهاند که بسیاری از اطلاعات در مورد شخصیتها از دست رفتهاند. این ریز کردن اطلاعات در این اثر جواب نمیدهد؛ چرا که مخاطب نمیتواند ارتباط بین این اطلاعات را پیدا کند.»
وی توضیح داد: «نکته دیگر آنکه نویسنده عنصر زمان را نادیده گرفته است. گاهی در یک فصل، چند روز جلو میرویم و از زمان استفاده مناسبی در داستان نمیشود. از جهت دیگر تعداد فصلهای این رمان بدون منطق است. چرا که هنگامی که سخن از فصل میشود، توقع تغییر در مخاطب ایجاد میشود اما در این اثر اینگونه نیست.»
وی در مورد زبان اینگونه گفت: «در بعضی موارد زبان به دنیای ذهنی شخصیتها نمیخورد. به عنوان مثال، «بلور» صحبتهایی فلسفهوار انجام میدهد که ما به عنوان مخاطب چنین توقعی از او نداریم. این امر در مورد خورشید نیز رخ میدهد. اما در مورد شخصیت «رها» کمتر اتفاق میافتد جملهای بگوید که با دایره واژگانیاش همخوانی نداشته باشد. ما با شخصیت «آذرنوش» و «احسان» پیوند نمیخوریم. حتی اگر از «احسان» نامی برده نمیشد، به اثر لطمهای نمیخورد. این نشان از آن دارد که این شخصیتها ضرورت داستان نبودهاند.»
وی ادامه داد: «آغاز داستان با شخصیت «خورشید» است. اگر این بخش قدرتمند باشد، خواننده اثر را دنبال میکند اما به اعتقاد بنده، قسمت پایانی اثر - که مربوط به رها است – جذابتر از بخش ابتدایی است.»
«احسان عباسلو» افزود: «در بسیاری از موارد بدون اینکه به داستان لطمهای بخورد، میتوان اثر را کوتاهتر کرد. همچنین تصاویری در اثر وجود دارد که ضرورت داستانی ندارند. به عنوان مثال میتوان به صحنه اتوبوس اشاره کرد.»
وی نظر خود در مورد ساختار اثر را اینگونه بیان کرد: «ساختار را میتوان اینگونه تعریف کرد: منتخبی از حوادث زندگی شخصیت که معنادار است. این تعریف به انتخاب اشاره دارد. ضرورت ندارد که همه چیز را در داستان بیاوریم. انتخابها باید بر مبنای محور اصلی باشد. حال حوادث چیست؟ کنش یا حادثه به معنای تغییر است. برداشت ما از حادثه این است: هنگامی که چیزی را ذکر میکنیم در جریان داستان باید تغییر ایجاد کند. بنابراین انتخاب نویسنده، باید کنشهایی تأثیرگذار باشد. داستان هنگامی داستان است که خواننده را از نقطه «الف» به نقطه «ب» ببرد. بنابراین انتخاب این کنشها باید در راستای این مسیر باشد. این کنشها نباید بر مبنای تصادف باشد. تصادف داستانی باید منطق داشته باشد. به عنوان مثال دیدن «مهشید» از سوی «سهراب» انتخاب خوبی بود و بیمنطق نبود؛ اما در مورد «رها» ردپای انتخاب نویسنده در اثر مشهود است. بهتر بود که این ردپا کمتر باشد.»
وی توضیح داد: «به تناسب شخصیت و موقعیت میتوان نوع لحن و زبان را تعیین کرد. نویسنده باید به تناسب این موارد، لحن و زبان اثرش را مشخص کند.»
وی همچنین در پایان صحبتهای خود، خاطر نشان ساخت: «شاید این موضوع به زنانگی اشاره داشته باشد اما این اثر را نمیتوان جزء آثار عامهپسند قرار داد. این امر دلایل متعددی دارد. یکی آنکه این اثر نشان داده میتوان موضوعات مطرح شده در ادبیات عامهپسند را به سمت ادبیات جدی سوق داد. این قدرت قلم خانم «تقیزاده» جای تقدیر دارد.»
نگار تقیزاده، نویسنده کتاب توضیح داد: «به کار بردن واژه فصل یک اشتباه ویراستاری است و این واژه در نسخه دستنویس، به کار نرفته است. علت اینکه من وارد درونیات شخصیتها نشدهام برای این مهم بود که شخصیتها باز باشند تا امکان تغییر آنها باشد. هریک از این شخصیتها یک ظاهر هستند.»
این رمان 211 صفحهای، زمستان امسال توسط نشر «آموت» در 54 فصل و به قیمت 5000 تومان منتشر شده است.
گزارش: شهروز بیدآبادی مقدم