شهری پرکرشمه
 
و «ماه‌گرفته‌ها» از شش جهت
 
پوریا سوری
 
گلایه روز: اگرچه آقای شهریار مندنی‌پور، چند‌سالی است خاک شیراز را بدرود گفته و در ینگه‌دنیا به نوشتن به زبان انگلیسی مشغول است اما ما که «دلِ دلدادگی» داده‌ایم و بر کرانه «آبی ماورای بحار» به «شرق بنفشه» چشم دوخته‌ایم مگر می‌شود دل از نوستالژی کلام نافذش بکَنیم که تو گویی با «مومیا و عسل» از همان «هشتمین روز زمین» تا به امروز به سرنوشت ما سنجاق شده است و هی دل می‌برد از ما از این دست دلبری‌ها که در «نار بانو» روایت کرده است: 
«پدر همیشه می‌گفت شِکوه و ناله نکن از زندگی. طوری زندگی کن که مرگ به قصد تو بیاید، نه که سرِ راهش از کنارت بگذرد. چنان برو که از پا افتاده باشد وقتی به تو می‌رسد. و من همیشه... می‌گفت یادت بماند که گوزن پیر سُم‌های عقبی را همیشه جای سُم‌های جلو می‌گذارد، همیشه طوری زندگی کن که دشمن‌های حقیر و مفلوک ردت را نزنند. بدبختی مرد است جنگ کوچک.»
و اینکه گلایه روزمان که البته چندی پیش تلفنی به خود ایشان هم ابراز کردیم همین است که دلمان برای خواندن داستانی تازه از قلم محترم شهریار مندنی‌پور، تنگ شده و خب فاصله‌ها را هم نمی‌توان به این راحتی به دست فراموشی سپرد و نمایشگاه کتاب که از راه می‌رسد و آدم غرفه نشر «مرکز» را خالی از تازه‌نوشته‌های نویسنده شیرازی می‌بیند دلش می‌گیرد که چرا نویسنده‌ای مثل مندنی‌پور باید جلای وطن کند و فرهنگ مملکت ککش هم نگزد که چه نشسته‌اید ‌ای فرهنگ‌دوستان که «عشق در دل ماند و یار از دست رفت» و هیچ‌کس دم بر نیاورد که «دوستان دستی که کار از دست رفت». پس آقای مندنی‌پور اگر این جریده و این بریده را می‌خوانید بدانید که رازی پنهان شده در سایه جمله‌هایی که می‌خوانید و این راز همان است که بوده است در وصال وصال و در فراق فراق. 
کتاب روز: همین اول کار بگویم که از جلد این کتابی که می‌خواهم برایتان معرفی کنم بسیار محظوظ شده‌ایم. یعنی آینه‌ای که روی جلد است انصافا آینه است و خب آدمیزاد است دیگر خوشش می‌آید وقتی کتاب «ماه‌گرفته‌ها» به قلم خانم «شرمین نادری» را دست می‌گیرد عکس خودش را روی جلد ببیند. پس اگر در خانه‌تان یا نه در کتابخانه‌تان آینه ندارید بشتابید  بشتابید! 
کتاب «ماه‌گرفته‌ها» که نشر «کتاب آمه» به نمایشگاه رسانده روایتی است از چند نسل خانواده‌ای قدیمی که همگی در حیاط خانه‌ای بزرگ در شهر «ش» زندگی می‌کنند و مثل درختی تناور هر روز شاخه‌ای پر از برگ و میوه بار می‌آورند و میوه‌شان اتفاقا گاه تلخ است و روزگارشان به‌زعم خودشان پر از نفرین و ترس و نامرادی. ماه‌گرفته‌ها روایت آدم‌هایی است که با دم‌کرده انار و آلبالو از بخت بد و بدعهدی روزگار می‌گریزند، تب و هذیان را با نور ماه درمان می‌کنند و مرض خانوادگی‌شان را با کوزه‌های نمک اشک و خرمالوی سمی درختی سوخته آرامش می‌دهند و توی گوش هم می‌گویند که توی آینه‌ها تصویر خواهر مرده‌شان را دیده‌اند که هوس آلبالوپلوی مادر را کرده است. 
صداقت روز: پاراگراف دوم بند «کتاب روز» را من ننوشته‌ام و دوستی دیگر تقلب رسانده است! خب دلیل هم دارد چرا که من در طول یکی، دو روزی که کتاب به دستم رسیده توانسته‌ام دو فصل کتاب را بخوانم و به خانم نادری هم گفته‌ام که نثر درخشانی در این کتاب دارد که صد البته در چند صفحه ابتدایی، زبان راوی آدم را یاد زبان راوی در «کهن دژ» از کتاب «شرق بنفشه» می‌اندازد و البته هرچه جلوتر می‌روید می‌بینید که نویسنده استقلال زبانش را بیشتر به دست می‌آورد. و اما روایت کتاب تا اینجا که من خوانده‌ام پرکشش است و افسونگر و البته در خیلی موارد غلوشده، که مسلما غلو شده بودن عیب نیست و مطمئنم عمده‌ای از شما دوستان خواننده هم از آن خوشتان خواهد آمد و کتاب را که دست بگیرید یک نفس تا آخرش خواهید رفت. 
شخصی‌نویسی روز: این شهر «ش» که شرمین نادری از آن نام برده که تو گویی «شیراز» است به قول حافظ «شهری است پرکرشمه و خوبان ز شش جهت» که شهر شعر و قصه است و عاشقی. و از خوبی‌های این شهر همین بس که حافظ دارد، تخت‌جمشید دارد، شهریار مندنی‌پور دارد، ابوتراب خسروی دارد، شاپور جورکش دارد و صد البته «سعدی» دارد که می‌گوید: 
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد